تبلیغات
روانشناسی اجتماعی - زندگی نامه ویکتور فرانکل
انسان مولود شرایط نیست.شرایط مخلوق انسان است

زندگی نامه ویکتور فرانکل

سه شنبه 12 آبان 1388 04:54 قبل از ظهر

نویسنده : ر.ع
ارسال شده در: زندگینامه روانشناسان برتر جهان ،
 

زندگی نامه ویکتور فرانکل
۱۹۴۲ دكترى جوان به همراه همسر جوانش كه تازه با او ازدواج كرده بود و مادر و پدر و برادرش در وین دستگیر و به یك اردوگاه جنگى در بوهمیا منتقل شد. حوادثى كه در آنجا و سه اردوگاه دیگر رخ داد دكتر جوان ـ زندانى شماره۱۱۹۱۰۴ـ را عمیقاً متوجه اهمیت معناجویى در زندگى كرد. یكى از اولین حوادثى كه او را به این نتیجه رساند از دست دادن دست نوشته هاى علمى اش طى انتقال به آشویتس بود. او آنها را در داخل آستر كت خود جاسازى كرده بود اما مجبور شد در واپسین دقایق آنها را تحویل دهد. شبهاى بعد سعى كرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روى كاغذ پاره هایى كه پنهانى به دست آورده بود بازسازى كند. میل شدید او براى بازنوشتن و چاپ آن یادداشتها باعث شد سختیهاى اسارت را تحمل كند. حادثه مهم دیگر زمانى رخ داد كه به همراه سایر زندانیان براى نصب خطوط راه آهن كار مى كرد. زندانیان از سرنوشت خویشاوندان و همسران خود كاملاً بى خبر بودند. دكتر جوان شروع به اندیشیدن راجع به همسر خودش كرد و دریافت كه همسرش در درون او حضور دارد: «نجات انسان از طریق عشق و در عشق است. انسانى كه هیچ چیزى در این جهان از خود به جا نگذاشته باز ممكن است حتى براى لحظه اى هم كه شده در یاد وخاطره معشوق خویش سعادت و شادمانى را تجربه كند.» او متوجه شده بود كه در میان زندانیان كسانى بخت زنده ماندن پیدا مى كردند كه ایمان یا تصورى از آینده داشتند چه آن آینده انجام كارى مهم یا بازگشت به نزد عزیزانشان بود. كسانى كه چنین انتظار و امید و دلبستگى هایى داشتند رنج خود را بهتر تحمل مى كردند و از یأس و ناامیدى شدیدى كه جسم و روحشان را ازدرون تهى مى كرد و به مرگ منتهى مى شد مصون مى ماندند. «محرك اصلى انسان كسب لذت و پرهیز از درد نیست بلكه یافتن معنایى است در زندگى. فرد آماده رنج كشیدن است به شرط آنكه معنا و مقصودى در آن رنج بیابد.» دكتر جوان در ۱۹۴۵ از زندانهاى مخوف نازیها نجات پیدا كرد و تا ۵۲ سال بعد به زندگى فعال خود ادامه داد. از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۷ بیست و نه دكتراى افتخارى از دانشگاههاى معتبر جهان و دهها جایزه علمى از كشورهاى مختلف دریافت كرد. او در ۲۰۹دانشگاه در هر پنج قاره جهان سخنرانى كرد و ۳۲كتاب به رشته تحریر درآورد كه به ۲۷زبان ترجمه شده است.   زندگى ویكتور فرانكل victor frankel در ۲۶ مارس۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد. پدرش مردى پرابهت و منضبط بود و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار. ویكتور پسرى استثنایى و فوق العاده كنجكاو بود. حتى د رچهارسالگى مى دانست كه مى خواهد پزشك شود. در ۱۹۳۰دكتراى پزشكى گرفت و در مراكز مختلف درمانى و پژوهشى مشغول به كارشد. او با فروید در همان سالها آشنا شد (در ۱۹۲۵ شخصاً با فروید ملاقات كرده بود). اما نظریه آلفرد آدلر را بیشتر مى پسندید و در آن سال مقاله اى به نام «روان درمانى و جهان بینى» در نشریه بین المللى آدلر در روانشناسى فردى منتشر كرد. سال بعد فرانكل از اصطلاح Logotherapy براى اولین بار در یك سخنرانى عمومى استفاده كرد و به شرح و بسط دیدگاه خاص خود در روانشناسى وین پرداخت. وقتى به آشویتس منتقل شد دست نوشته هایى را كه براى كتاب «دكتر و روح» تهیه كرده بود پیدا كردند و از بین بردند. تمایل شدیدش به كامل كردن آن كار و امیدش به اینكه بار دیگر در كنار همسر وخانواده اش باشد او را از یأس و ناامیدى كه در آن شرایط هر شخصى را فرامى گرفت دور نگاه مى داشت. فرانكل پس از طى كردن دوران اسارت در دواردوگاه دیگر سرانجام در ۱۹۴۵ از اردوگاه رهایى پیدا كرد و به وین رفت. آنجا بود كه متوجه شد بهترین عزیزانش از دنیا رفته اند. اگرچه بسیار تنها و شكسته بود. سرپرستى یكى از مراكز عصب شناسى وین را پذیرفت و تا ۲۵سال در آن سمت ماند. او بالاخره كتابش را بازسازى كرد و به چاپ سپرد. پس از چاپ این كتاب (یعنى كتاب دكتر و روح)، براى تدریس به مدرسه پزشكى دانشگاه وین دعوت شد. تنها در نه روز، كتاب دیگرى به رشته تحریر درآورد كه عنوان اش این بود: انسان در جست وجوى معنى. فرانكل در ۱۹۴۷ با دخترى به نام الى ازدواج كرد كه قدرت او را براى مقابله با مسائل و دشواریهاى جهان دوچندان مى ساخت. فرانكل در ۱۹۴۸ در رشته فلسفه دكترا گرفت. عنوان رساله اش The UnconsciousGod بود كه به تحلیل و بررسى رابطه میان روانشناسى و دین مى پرداخت. همان سال استادیار عصب شناسى و روان پزشكى در دانشگاه وین شد. در ۱۹۵۰ انجمن پزشكى براى روان درمانى اتریش را بنیاد نهاد و خود ریاست آن را برعهده گرفت. پس از آنكه به درجه استادى ارتقا یافت در محافل بیرون از وین نیز به سرعت شهرت پیدا كرد. چنانكه گفته شد او دكتراهاى افتخارى و جوایز علمى و فرهنگى بسیارى دریافت داشت و حتى نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد. فرانكل تا سال ۱۹۹۰ یعنى تا ۸۵ سالگى به تدریس در دانشگاه وین ادامه داد. او یك كوهنورد قهار بود و لیسانس خلبانى اش را زمانى گرفت كه ۶۷ سال داشت! در ۱۹۹۲ دوستان و اعضاى خانواده اش به افتخار وى مؤسسه ویكتور فرانكل را تأسیس كردند. فرانكل در ۱۹۹۵ زندگینامه خود نوشته اش را به پایان رساند و در ۱۹۹۷ آخرین اثرش «انسان در جست وجوى معنى غایى» را برپایه تجربیات دیرینه اش منتشر ساخت. او مجموعاً ۳۲ كتاب منتشر ساخته است كه به ۲۷ زبان ترجمه شده اند. ویكتور فرانكل در دوم سپتامبر ۱۹۹۷ در اثر سكته قلبى درگذشت.   اندیشه و تجربیات علمى نظریه هاى علمى و روان درمانى ویكتور فرانكل تا حدودى برپایه تجربیات او در اردوگاههاى مرگ نازى شكل گرفت. او با مشاهده دقیق وضعیت روحى كسانى كه از درون تهى مى شدند و نمى توانستند به زندگى خود ادامه دهند به صحت گفته نیچه پى برد: «آن كه چرایى در زندگى دارد تقریباً با هر چگونه اى خواهد ساخت.» او مى دید كسانى كه امید وصال با محبوبشان را داشتند یا طرح ها و برنامه هایى در سر داشتند كه خود را نیازمند انجام و تكمیل آنها مى دیدند یا كسانى كه ایمانى قوى داشتند بهتر از آنان كه امیدشان را یكسره از دست داده بودند شرایط دشوار اردوگاه را تحمل مى كردند. فرانكل روان درمانى خود را لوگوتراپى مى نامید. Logotherapy از كلمه یونانى Logos اشتقاق یافته است كه داراى معانى مختلف كلمه، روح، خدا یا معنى است. فرانكل معناى آخر را در كانون توجه خود قرار مى دهد: معنى. گرچه معانى دیگر را هم كاملاً از نظر دورنمى دارد. فرانكل در مقایسه دیدگاه خود با دیدگاه دو روانكاو بزرگ دیگر وین یعنى فروید و آدلر مى گوید كه فروید اساساً اراده معطوف به لذت یا لذت جویى را ریشه همه انگیزه ها و فعالیتهاى انسان مى داند و آدلر اراده معطوف به قدرت را. لوگوتراپى اراده معطوف به معنى یا معناجویى را بنیان زندگى انسان مى شمارد. فرانكل از واژه یونانى noos هم استفاده مى كند كه به معناى فكر یا روح یا روان است. به عقیده او در روانشناسى سنتى عقیده بر این است كه انسانها مى كوشند كشمكش روانى را به حداقل برسانند. فرانكل به جاى این نظر یا علاوه بر آن، مى گوید كه ما باید به noodynamics هم توجه كنیم به این معنى كه كشمكش درونى براى سلامتى انسان ضرورى است لااقل وقتى كه به معنى منتهى شود. درواقع خود كشمكش مى تواند محرك قویى براى رفتار آدمى باشد. شاید معضل اصلى اى كه فرانكل از اوایل زندگى علمى خود دلمشغول آن بود خطر فروكاست گرایى بود. در آن زمان تا حدودى مانند امروز، مدرسه هاى پزشكى بر این نظر پاى مى فشردند كه همه چیز محدود به فیزیولوژى است. فیزیولوژى نیز به فروكاست گرایى (reductionism) دامن مى زد. یكى از این فروكاستن ها آن بود كه فكر یا روان را مى توان براساس سازوكارهاى مغز به خوبى شناخت. در این دیدگاه وجه معنوى یا روحانى زندگى انسان به سختى مورد اعتنا قرار مى گرفت. فرانكل مخالف این فروكاست گرایى ها بود. هدف او آن بود كه تعادلى میان نظرات روانشناسى و دیدگاههاى معنوى برقرار كند.   وجدان: یكى از مفاهیم اصلى اندیشه ویكتور فرانكل، مفهوم وجدان است. او وجدان را نوعى معنویت ناخودآگاه تلقى مى كند كه متفاوت با ناخودآگاه غریزى فروید و دیگران است. وجدان عاملى در میان عوامل دیگر نیست بلكه قلب و هسته وجودما وسرچشمه هویت شخصى ماست. فرانكل در این باره مى گوید: «انسان موجودى مسؤول است، او از لحاظ وجودى مسؤول است. مسؤول وجودخویش.» وجدان خصلتى شهودى و بسیار شخصى دارد. وجدان به شخص حقیقى در موقعیت حقیقى مرتبط است و نمى توان آن را به قوانین كلى ساده تقلیل داد. باید با آن زندگى كرد. فرانكل از وجدان با عنوان خودشناسى وجودى شهودى یا «حكمت قلب» یاد مى كند چیزى كه به زندگى مان معنا مى بخشد. فرانكل خاطرنشان مى كند كه حیوانات در زندگى خود تحت راهنمایى غرایز قرار دارند. در جوامع سنتى قواعد و هنجارها و سنتهاى اجتماعى هستند كه جاى غریزه ها را مى گیرند اما امروزه به دشوارى چنین چیزهایى در اختیارمان است. ما مى كوشیم در همرنگى با دیگران و در عرف و عادتها زندگى مان را پیش ببریم: «دیگر غریزه اى به انسان نمى گوید كه چه باید كرد و سنتى هم به او نشان نمى دهد كه چه باید كرد و چیزى نمى گذرد كه او نمى داند چه خواهد كرد و درنتیجه كارى مى كند كه دیگران از او مى خواهند و روز به روز بیشتر اسیر همرنگى جماعت مى شود. این خلأ وجودى به صورت ملامت و بى حوصلگى ظاهر مى شود و گفته شوپنهاور را به یاد مى آورد كه گفت انسان همواره محكوم است كه میان دو قطب متضاد بى حوصلگى و هیجان در كشمكش و نوسان باشد.» اما در هر حال نمى توانیم از مواجهه بااین واقعیت بپرهیزیم كه ما آزادى و مسؤولیت داریم كه در زندگى مان دست به انتخاب بزنیم و براى آن معنایى خاص خودمان بیابیم. البته معنى را باید یافت و نمى توان آن را به كسى هدیه كرد. معنى مثل خنده است شما نمى توانید كسى را مجبور كنید بخندد باید برایش لطیفه اى تعریف كنید. این حكم در مورد ایمان، امید و عشق هم صادق است. نمى توان آنها را صرفاً با فعل اراده به وجود آورد. فرانكل تصریح مى كند كه «معنى چیزى است كه باید آن را كشف كرد نه ابداع. معنى واقعیت خاص خودش را دارد و مستقل از اذهان ماست.» مانند تصویرى است كه باید آن را دید نه آنكه با قوه خیالمان آن را پدید بیاوریم. سنت و ارزشهاى سنتى به سرعت از زندگى عده اى ناپدیدمى شود ولى این موضوع در عین حال كه بسیار اسف انگیز و دشوار است لزوماً به یأس و نومیدى ختم نمى شود. معنى وابسته به ارزشهاى اجتماعى نیست. به یقین هر جامعه اى مى كوشد معنادارى را در قواعدى كه براى رفتار به دست مى دهد خلاصه كند. اما بنابر عقیده فرانكل كه صبغه تا حدودى فردگرایانه آن را نمى توان انكار كرد معنى نسبت به هر فردى خصلت یكه و یگانه دارد. كار روانشناسان و روان درمانگران و مربیان آن است كه مردم را در بسط و گسترش وجدان فردى شان و یافتن معنى هاى منحصر به فرد آنان یارى كنند.   خلأ وجودى: این تلاش و تقلا براى یافتن معنى ممكن است حاصلى به بار نیاورد و این بى حاصلى و سرخوردگى به نوعى روان رنجورى خاص بینجامد، چیزى كه مى توان آن را روان رنجورى معنوى یا وجودى نامید. به نظر مى رسد مردم امروزه بیش از گذشته زندگى شان را تهى و بى معنى و بى هدف و برباد رفته تجربه مى كنند و گاه در واكنش در برابر این تجربیات كارهاى نامعقولى انجام مى دهند كه به خودشان یا دیگران یاجامعه و یا هر سه آسیب مى زند. فرانكل از این وضعیت به خلأ وجودى تعبیر مى كند. بى معنایى یك حفره و خلأ در زندگى ماست. هرگاه خلأیى وجود داشته باشد چیزهایى براى پر كردنش به آن هجوم مى برند. فرانكل مى گوید كه یكى از علائم و نشانه هاى خلأ وجودى در جامعه ماملالت و بى حوصلگى است. او خاطرنشان مى كند كه چگونه اكثر مردم وقتى بالاخره زمان و فرصت آن را پیدا مى كنند كه كارى را كه مى خواهند بكنند انجام دهند انگار دیگر میلى به انجام آن ندارند! وقتى بازنشسته مى شوند به بحران روحى دچار مى شوند، یا دانشجویان سرخورده كه هر آخر هفته بدمستى مى كنند. واكنش عده اى هم آن است كه هر روز غروب خودشان را در سرگرمیهاى منفعلانه غوطه ور مى سازند. فرانكل این وضعیت را «روان رنجورى یكشنبه» مى خواند. خلاصه آنكه ما تلاش مى كنیم خلأهاى وجودیمان را با چیزهایى پركنیم كه چون تاحدودى ما را راضى مى كنند این امید را پیدا مى كنیم كه رضایت وخرسندى نهایى ما را هم فراهم كنند: چه بسا بكوشیم زندگى مان را با لذت وپرخورى وپرداختن افسارگسیخته به امور جنسى پركنیم یا به دنبال قدرت برویم مخصوصاً قدرتى كه كامیابى هاى مالى فراهم مى كند. همچنین ممكن است زندگى مان را با مشغله هاى گوناگون كارى، همرنگى با جماعت وعرف وعادتها پرسازیم یا خشم ونفرت پیشه كنیم و ایام عمرمان را صرف تلاش براى نابودكردن چیزهایى كنیم كه گمان مى كنیم به ما صدمه مى زنند. این امكان هم وجود دارد كه زندگى مان را با پاره اى دور باطل هاى روان رنجورانه بیامیزیم نظیر وسواس نسبت به نظافت ونظایر آن. این دور باطل هاى روانى در چیزهایى یافت مى شوند كه فرانكل از آن به «اضطراب انتظارى» تعبیر مى كند: گاه ممكن است شخص از چیزى آنقدر واهمه و هراس داشته باشد كه خود این هراس او را به آن چیز اضطراب انگیز نزدیك كند. در واقع اضطراب انتظارى دقیقاً همان چیزى را كه شخص از آن واهمه دارد به وجود مى آورد. تست یا آزمون اضطراب مثال آشكار این قضیه است: اگر شخصى از این بترسد كه از پس آزمونها به خوبى برنیاید خود این اضطراب وترس ممكن است وى را در گذراندن درست آن آزمونها از موفقیت دور كند. مشكل دیگرى كه فرانكل دراینجا برمى شمارد قصد وتوجه مفرط است . دراین حالت شخص آنقدر سخت و جدى تلاش مى كند كه خود این افراط او را ناموفق مى دارد. یكى از رایج ترین نمونه هاى آن بى خوابى است : خیلى ها وقتى نمى توانند بخوابند همچنان تلاش مى كنند كه با استفاده از انواع واقسام روشها خوابشان ببرد واین تلاش براى خوابیدن خودش مانع از خوابیدن مى شودو بدین ترتیب این دور ادامه مى یابد. مثال دیگر وضعیت كسانى است كه احساس مى كنند باید عاشقانى استثنایى و بى همتا باشند: مردان احساس مى كنند كه باید «آخرش» باشند. درمقابل، برخى از زنان همتاى آنان هم تصور مى كنند متعهدند كه از اوج لذت جنسى برخوردار شوند. اما خود این توجه وتلاش افراطى به ناآرامى ولذت كمتر منجر مى شود. گویى هرچیزى كه از حد متعادل و معقول خود مى گذرد به ضدش بدل مى شود. سومین دشوارى، فكركردن بیش از اندازه است . دراین حالت شخص شدیداً درحال اندیشیدن است . گاه ما انتظار داریم چیزى اتفاق بیفتد واتفاق هم مى افتد صرفاً به این علت كه وقوع آن قویاً به اعتقادات ونگرشهاى ما بستگى دارد. فرانكل دراین مورد از زنى یاد مى كند كه در كودكى تجربیات جنسى بدى داشت و نتوانسته بود به شخصیت قوى وسالمى برسد. وقتى به مطالعه برخى متون روانشناسى پرداخت كه مى گفتند این گونه تجربیات باعث مى شوند كه فرد قادر نباشد از روابط جنسى لذت ببرد دچار مشكلاتى شد! تلقى فرانكل از خلأ وجودى به تجربه هاى او در اردوگاههاى مرگ نازیها برمى گردد. وقتى چیزهاى روزمره اى كه به زندگى مردم معنا مى بخشند ـ از جمله كار ، خانواده، خوشى هاى كوچك زندگى ـ از زندگى شان حذف مى شد گویى آینده شان به مخاطره مى افتادوحتى محو مى شد. فرانكل مى گوید كه انسان فقط مى تواند با نظر به آینده زندگى كند: «زندانیانى كه امید و ایمانشان به آینده، به آینده خودشان را از دست مى دادند از بین مى رفتند». فرانكل معتقد است اگرچه امروزه اردوگاه مرگى بدان شكل درمیان نیست اما خلأ وجودى نه تنها شیوع دارد بلكه به سرعت در سراسر جامعه در حال گسترش است . او ازاین احساس بیهودگى و طفیلى بودن به تجربه درافتادن در پوچى و هاویه نام مى برد. به دید او حتى افراط و تفریط هاى سیاسى و اقتصادى دنیاى امروز را هم مى توان انعكاس هاى بیهودگى وپوچى دانست: او مى گوید به نظر مى رسد ما بین یكسان سازى ماشین وار فرهنگ غرب و تمامیت طلبى هاى نظامهاى كمونیست ، فاشیست و تئوكراتیك گرفتار آمده ایم. همرنگ شدن در جامعه توده بنیاد یا در تمامیت طلبى، هردو ارضا مى كنند افرادى را كه مى خواهندخلأ وجودى زندگى شان را انكار كنند. فرانكل افسردگى ، اعتیاد و پرخاشگرى را سه روان رنجورى مهم توده ها مى نامد. او در تحقیقات خود به این نتیجه رسید كه ارتباطى قوى بین احساس بى معنایى وفعالیتهاى مانند جرم وجنایت، مصرف موادمخدر وافراط كاریهاى جنسى وجود دارد. او حتى هشدار مى دهد كه خشونت، استفاده از موادمخدر وسایر فعالیتهاى منفى كه تلویزیون، فیلم هاى سینما وحتى موسیقى مؤید وجود آنهاست نشانه وجود بى معنایى است ونتیجه كار كسانى را نشان مى دهد كه مى كوشند زندگى شان را با تقلید از «قهرمانان خیالى شان» تنظیم كنند. به عقیده او حتى ورزش هم ممكن است مروج پرخاشگرى باشد.   یافتن معنا : معنى را چگونه و در چه چیزهایى مى توان یافت؟ فرانكل سه راه عمده برمى شمارد: اولین راه ورهیافت، ارزشهاى تجربى است یعنى اینكه ما چیزى یا شخصى را ارزشمند تجربه كنیم . این مى تواند شامل تجربیات زیبایى شناختى باشد. مثل مشاهده شگفتى هاى طبیعت یا دیدن آثار بزرگ هنرى. به عقیده فرانكل مهمترین نمونه هاى ارزشهاى تجربى عشقى است كه نسبت به دیگرى احساس مى كنیم. به واسطه عشق مان ـ معشوقمان را یارى مى كنیم كه به معنا نزدیك شود وبدین وسیله خودمان نیز به معنى نزدیك مى شویم. او مى گوید: «عشق عالى ترین هدفى است كه انسان مى تواند شوق آن را داشته باشد». فرانكل خاطرنشان مى كند كه در جامعه معاصر خیلى ها امور شهوانى را با عشق اشتباه مى گیرند. بدون عشق امور جنسى چیزى بیش از یك فعالیت ساده وسافل زیستى نخواهدبود و دیگرى صرفاً ابزارى است كه باید مورداستفاده قرارگیرد، مانندوسیله اى درخدمت یك هدف. از امورجنسى فقط وقتى مى توان لذت كامل برد كه جلوه فیزیكى و جسمانى عشق باشد. عشق شناخت و تأیید یگانگى شخص دیگر در مقام فرد است با فهمى شهودى از مقام انسانى او. در غیر این صورت، دوطرف رفتارى شىءگونه بایكدیگر خواهندداشت. دومین راه كشف معنى ارزش هاى خلاق و ابداع گرایانه است، با انجام كارى. این خلاقیت فعالیت در عرصه هاى هنر و موسیقى و نوشتن و اختراع و ابتكار و جزاینها را دربرمى گیرد. فرانكل خلاقیت و نیز عشق را كاركرد ناخودآگاه معنوى یعنى وجدان مى داند. غیرعقلى بودن تولید هنرى مانند آن درك شهودى است كه به ما امكان مى دهد خیر و خوبى را تشخیص دهیم. فرانكل دراین مورد چنین مثال مى زند: «ما مواردى را مى شناسیم كه در آن یك ویلون زن همیشه سعى مى كند تا آنجا كه امكان دارد آگاهانه ویلون بنوازد. او از گذاشتن ویلون روى شانه اش تا انجام فنى ترین جزئیات این كار مى خواهد هركارى را آگاهانه و با درك و هوشیارى تام و تمام انجام دهد و همین باعث مى شود كار او كاملاً ناموفق از آب درآید. معالجه باید ایمان و اطمینان بیمار به ناخودآگاه را به او بازگرداند. راهش هم آن است كه او به خوبى درك كند كه ناخودآگاهى اش از قوه آگاهى اش موسیقیایى تر است.» سومین راه معنایابى شامل امورى ازقبیل شفقت و نوع دوستى، شجاعت، شوخ طبعى و نظایر اینهاست. اما شاخص ترین مثال فرانكل تقرب به معنى از طریق رنج است. او دراین مورد به یكى ازمراجعه كنندگانش اشاره مى كند: دكترى كه همسرش مرده بود و او درمرگش سخت اندوهگین و سوگوار بود. فرانكل از او مى پرسد: اگر شما اول مى مردید زنتان چه مى كرد؟ دكتر در پاسخ مى گوید: خب این برایش بسیار غم انگیز و سوگناك بود. فرانكل مى گوید: حال كه او اول مرده، از این رنج و سوگوارى بركنار است اما شما مجبورید بهاى آن را با زنده ماندن و سوگواریتان بپردازید. به عبارت دیگر غم و اندوه بهایى است كه براى عشق باید بپردازیم: براى دكتر، این فكر، به مرگ همسرش و اندوه و سوگ خودش معنامى بخشید. بدین ترتیب رنج و اندوه او به چیزى بیشتر بدل شد. اگر معنایى دركار باشد رنج را مى توان با بزرگى و شرافت تحمل كرد. فرانكل همچنین خاطرنشان مى كند كه افراد جداً بیمار غالباً فرصت و مجال آن را پیدانمى كنند كه شجاعانه رنج خود را تحمل كنند و بدین ترتیب بزرگى و منزلت خود را بیشتر حفظ كنند. به آنها گفته مى شود: خوشحال باشید، خوش بین باشید، بخندید تا دنیا به رویتان بخندد. آنها غالباً نسبت به اندوه و مصیبت خود احساس شرمندگى و خجلت مى كنند. فرانكل مى نویسد: «هرچیزى را مى توان از انسان گرفت جز یك چیز: آخرین آزادى هاى انسان را ـ آزادى اینكه درهرموقعیتى راه خودش را انتخاب كند.»   وجودمتعالى: ارزش هاى تجربى و خلاق و والا درنهایت جلوه هایى از چیزى بسیار بنیادى تر هستند كه فرانكل آن را معنى برین و وجودمتعالى یا استعلا (TRANSCENDENCE) مى نامد. معنى برین عبارت از این اندیشه است كه در زندگى معنایى نهایى و واپسین یا غایى وجودداردكه مستقل از دیگران، مستقل از طرح ها و برون افكنى هاى ما و فراتر از مقام و منزلت وجودى ماست. فرانكل آن را دال برخدا و معناى روحانى مى داند. او تصریح مى كند كه لازم است یادبگیریم كه ناتوانى مان درفهم و ادراك كامل معنى برین و وجود متعالى را بپذیریم و تحمل كنیم زیرا «معنى (Logos)عمیق تر از منطق (Logic) است.» از نظر فرانكل خدا درعین حال هم متعالى و هم عمیقاً متشخص یا شخص وار (Personal) است. او خاطرنشان مى كند كه حتى ملحدان و شكاكان و معلقان هم اى بسا مفهوم استعلا را بپذیرند بدون آنكه از كلمه خدا استفاده كنند. درهرحال فرانكل معتقداست كه روى برگرداندن از خدا سرچشمه نهایى همه بیماریهاى عمیق روحى و روانى است. او مى نویسد: «همین كه فرشته درما واپس زده شود به صورت یك شیطان درمى آید.» درمانگرى هاى فرانكل جالب توجه اند كه دراینجا مجالى براى پرداختن به آنها وجودندارد. فقط درنهایت اختصار به یكى از آنها اشاره مى كنیم:پرهیز از درون نگرى مفرط و غوطه ورشدن در دنیاى درون، پرهیز از اندیشیدن مفرط و بى حد و مرز. فرانكل مى گوید:در دنیاى امروز برخودنگرى و خودكاوى تأكیدبسیارمى شود كه این میراث فروید است. اما این كار عملاً به دورشدن ازمعنى غایى مى انجامد. «وجودانسان ـ لااقل مادام كه دچار روان رنجورى نشده است همواره معطوف به (انجام) چیزى یا (محبت به) شخصى غیر از خود است.» كه فرانكل آن را خوداستعلایى یا تعالى یافتن وجود آدمى مى خواند. و در توضیح آن، جمله اى از آلبرت شوایتزر را نقل مى كند: تنها راههایى كه درآنها واقعاً مسرور و سعادتمند خواهى بود راههاى آنانى است كه مى كوشند خدمت كنند، خدمت و یاریى راستین...  




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -