تبلیغات
روانشناسی اجتماعی - زنی که سایه نداشت
انسان مولود شرایط نیست.شرایط مخلوق انسان است

زنی که سایه نداشت

شنبه 14 شهریور 1388 06:36 قبل از ظهر

نویسنده : ر.ع
ارسال شده در: آسیب شناسی زنان ،
زنی که سایه نداشت

جسد در او بود، جسد با او بود و او تمام شب در خودش می‏لولید و ضجه می‏زد. شده

بود تابوت، تابوت متحرک سایه‏اش.

از جا پرید، باز همان کابوس همیشگی، همان رؤیای شبِ مرگ، همان شبِ سایه، همان شبِ زنده به گور شدن روی تخت بیمارستان. بلند شد و جلوی پنجره ایستاد. سایه‏اش از پشت پرده‏های گیپور که در باد می‏رقصیدند کش و قوس آمد و به خیابان سرک کشید. سرما به چهار ستون تنش آویخت ولی او همان طور ایستاد و به خانه‏های آن سمت خیابان نگاه کرد. فقط پنجره یکی از آپارتمان‏ها باز بود، بازِ باز. خانه می‏درخشید، خانه‏ای سفید و روشن و پر از سر و صدای بچه‏ها. چقدر دلش می‏خواست می‏توانست در آن خانه باشد، در خانه‏ای پر از شور زندگی، پر از هیجان. یک آن ترسید از خودش، از سیاهی، از تاریکی و تنهایی که دوره‏اش کرده بود. دوید طرف کلید برق. چراغ‏ها را روشن کرد. با خودش حرف زد؛ حرف زد، بارها و بارها، گنگ و نامفهوم. خودش را زد، سرش را به دیوار کوبید و ساقه رونده برگ‏های تزئینی خشک شده روی دیوار را کشید و به زمین انداخت. زنانگی در او مرده بود. دیگر خاک تنش قدرت پرورش هیچ گلی را در خود نداشت؛ شده بود شوره‏زار، شوره‏زاری گرم و خشک که همه را از خود می‏تاراند. راه افتاد، راه افتاد طرف چند پله‏ای که به سالن می‏پیچید. ناگهان احساس کرد کسی دارد پشت سرش از پله‏ها پایین می‏آید. برگشت نگاهی به سیاهی پشت سرش انداخت. هیچ نبود، اما در آینه پاگرد مردی را دید، مردی که در هاله شیری‏رنگی پشت سرش ایستاده بود، معلق بین زمین و هوا. وحشت‏زده برگشت ولی کسی نبود. سریع کلید برق کنار آینه را زد. او تنها بود، تنهای تنها، بدون مردش و سایه‏اش. اما حتم داشت مردی را دیده است، درست روی پله‏ها. با ترس و لرز به اتاق سایه دوید و خودش را در میان سایه‏ها پنهان کرد.

پنج جعبه چشم جورواجور چشم دوختند وسط مردمک چشم‏هایش. یکی از چشم‏ها را از جعبه کوچک‏تر برداشت، درست رنگ عسل بود. اصلاً همه چشم‏های پلاستیکی عسلی بودند، رنگی که مطمئن بود رنگ چشمان سایه است. یکی از صورتک‏ها را برداشت. یک جفت چشم عسلی خمار چسباند جای خالی چشمان صورتک غمگین و آن را به دیوار آویزان کرد. دور و برش پر بود از عروسک‏ها و صورتک‏هایی که هر روز با چشمان عسلی از در و دیوار اتاق سایه به دنیا چشم می‏گشودند و او مدام برایشان می‏خواند: «بخواب نقل و نمکدون، بخواب غنچه خندون»

عروسک‏ها بی‏صدا خندیدند، گریستند، فریاد کشیدند و بعد آرام شدند، آنقدر آرام که زن دلش نیامد خواب آنها را بر هم بزند. از اتاق بیرون آمد، اتاقی که از وقتی فهمیده بود دختری در راه است، شده بود اتاق سایه. نگاهی به اطراف انداخت خبری از مرد نبود ولی حضورش را در همه جای خانه حس می‏کرد. یک آن پایش به کوه لباس‏های نشسته گوشه سالن گیر کرد. جیغ کوتاهی کشید و ایستاد. ته گلویش سوخت، به آرامی رفت طرف آشپزخانه. پارچ آب را برداشت و لیوانش را پر کرد و سر کشید. سیب نیم‏خورده‏ای را از لبه میز برداشت و خواست راه بیفتد طرف اتاقش که چشمش به لکه‏ای روی پله‏ها افتاد. در تاریک و روشنی نور دیوارکوب کنار آینه، چند مورچه قرمز درشت را دید که روی قالی چرک‏مرده وسط پله‏ها دور هم جمع شده بودند. مورچه‏ای نگاهش را از قالی به سرامیک کف سالن کشاند. مورچه‏های قرمز زیادی روی سرامیک‏های سرخ رژه می‏رفتند؛ نگاهش را که جلوتر سراند، انبوه مورچه‏هایی را دید که داشتند پای سوسک سیاهی را به طرف نرده‏های راه‏پله می‏کشاندند. لحظه‏ای چشم‏ها را بست و سیب از دستش سُرید روی زمین. حرکت دل و اندرونش به طرف دهانش را حس کرد. سریع به سمت آشپزخانه دوید. رد مورچه‏ها را جارو کرد و ریخت توی کاسه توالت و سیفون را کشید. در را که می‏بست ناگهان تنش مور مور شد. مورچه‏ای روی مچ پایش راه می‏رفت. خواست مورچه را بردارد که دید مورچه دیگری روی بازویش است. فریاد کشید. یک آن تمام بدنش پر شد از مورچه‏های سرخ درشت. داشت فاسد می‏شد، داشت می‏گندید و مثل سوسک مرده‏ای از هم می‏پاشید. مورچه‏ها داشتند تکه تکه‏اش می‏کردند، داشتند جنازه‏اش را از هم می‏دریدند. دست و پایش دیگر مال خودش نبود. تکه‏های بدنش توی سالن راه افتاده بودند و هر کدام به گوشه‏ای می‏رفتند. داشت مثل سایه تکه‏پاره می‏شد، دوباره فریاد کشید و به طرف دستشویی دوید. تمام لباس‏هایش را تکاند. دست و صورتش را شست و توی آینه شکسته دستشویی زل زد به خودش. رویشِ دوباره موهای سفیدش را در آینه دید. موهای پریشانش سفید و سفیدتر شدند و او مطمئن شد که هنوز زنده است. برگشت طرف آشپزخانه، خواست پارچ آب را بگذارد توی یخچال که چشمش افتاد به سر قرمز پارچ و چشمان قرمزتر آن، پارچی که موقع خریدش، فروشنده گفته بود: «مدل جدیده، پارچ مورچه!»

ناگهان حس کرد مورچه‏ها بزرگ‏تر و سرخ‏تر شده و هجوم آورده‏اند به جانش و باز اعضای بدنش را از هم می‏درند. پارچ را رها کرد، پارچ را رها کرد و با پاهای خیس و دمپایی‏های پلاستیکی از روی خرده شکسته‏های پارچ رد شد و رفت.

در پاگرد لحظه‏ای ایستاد، ایستاد و دستی بر آینه کشید، نبود هیچ مردی، در هیچ کجای آینه پنهان نبود. هیچ کس نبود. جز مهتاب هیچ جنبنده‏ای در خانه نمی‏جنبید ... .

نسیم سردی وزید و شرابه‏های پرده را به صورتش زد. اما او بی‏خیال محو پنجره‏های روشن روبه‏رو بود. انگار آن آپارتمان یک‏شبه از پشت خانه دو طبقه‏ای سبز شده و او بار اولش بود که آن را با سنگ‏های سفیدش می‏دید.

ناگهان آن مرد را دید، همان مرد معلق در هوا. همان مردی که در آینه قدیمی سالن دیده بود. مرد جلوی همان پنجره باز و روشن ایستاده بود؛ پنجره‏ای که آوازهای خانه را به خیابان می‏ریخت. مرد راه می‏رفت، می‏رقصید و جست و خیزکنان به مهتاب نگاه می‏کرد. خودش بود، مردی که دیگر مال او نبود، مردی که بعد از او دیگر مال هیچ کس نبود. ولی نیمه‏شب آنجا چه می‏کرد توی خانه دیگران، توی خانه پرسر و صدا و روشن مردم. باید فریاد می‏کشید اما دهانش باز نشد. دیوانه شده بود. چهار سال بود که همه می‏گفتند دیوانه شده است. همه ترکش کرده بودند. اما او دیوانه نبود، پس چه بر سرش آمده بود. چرا فکر می‏کرد مردش آنجاست، آنجاست و دارد با آهنگ تولدت مبارک خودش را تکان می‏دهد. خودِ خودش بود، مردِ او، مردی که خاطرات سایه را برایش زنده می‏کرد، مردی که ... .

جسد در تنش جان گرفت، لولید، چرخید و گریه کرد. دکتر گفت کورتاژ ... از ترس فریاد کشید، آنقدر فریاد کشید که به صدای خودش از خواب پرید و چشمش به آفتاب بی‏جانی افتاد که داشت پشت پرده، پرپر می‏زد و جان می‏داد.

اولین کارش این بود که برود جلوی پنجره و به پنجره آپارتمان روبه‏رویی نگاه کند و بعد راه بیفتد توی خیابان و دنبال آن خانه بگردد. خانه‏ای که در آپارتمانی بزرگ بود و او نمی‏دانست درِ ورودی‏اش از خیابان است یا کوچه. روبه‏روی خانه‏اش ایستاد، دنبال پرده‏های گیپور سفیدش گشت و پنجره‏های بسته خانه‏اش را در طبقه چهارم پیدا کرد، با پرده‏هایی که دیگر خیلی هم سفید نبود. از آنجا نگاهش را کشید طرف پنجره‏های یکی از واحدهای جنوبی طبقه چهارم آن آپارتمان.

دکمه طبقه چهارم را زد و آسانسور آنقدر تاب خورد و تاب خورد تا اینکه ایستاد. چهار در، در گوشه گوشه راهرو بود و دو واحد با توجه به موقعیت درهایشان حتما جنوبی بودند. نمی‏دانست زنگ کدام یک را بزند و چه بگوید. ناگهان درِ یکی از واحدها باز شد و دخترکی سفیدپوش و خندان با چشمان عسلی از خانه بیرون دوید، نگاهی به سر و پای ژولیده او انداخت و به سرعت به طرف آسانسور دوید. دکمه را با سر انگشتش فشار داد و با بسته کادوپیچش رفت پایین.

زن لحظه‏ای به خود آمد و سریع راه افتاد دنبال دخترک. خودِ سایه بود، سایه‏ای که مهتاب همیشه در خیالش ترسیم می‏کرد. اگر زنده می‏ماند درست به همین سن و سال بود، با همین شکل و قیافه؛ ولی دخترک رفته بود. سایه هیچ جا نبود. مغازه‏های اطراف آپارتمان را گشت. کوچه جنب ساختمان را نگاه کرد. به اطراف خیابان سرک کشید. به داخل ماشین‏های پارک شده چشم دوخت؛ ولی کسی نبود، هیچ کس. هیچ بچه‏ای در خیابان نبود. خیابان منجمد شده بود. آدم‏ها همه غیب شده بودند. خیابان شلوغ جلوی خانه‏اش شده بود برهوت، برهوتی که فقط هوهوی باد در آن شنیده می‏شد و بس.

راهش را کشید و رفت به طرف خانه خودش. رفت و رفت تا رسید به اتاقش و نشست جلوی آینه. زن توی آینه داشت با قلم‏مو موهایش را رنگ می‏زد، لابد فکر می‏کرد اگر جلایی به سر و صورت بی‏رنگ و رویش بدهد، مردش از خانه دیگران به خانه او برمی‏گردد. شاید هم سایه‏اش دیگر از او نمی‏ترسید و فرار نمی‏کرد، ولی اشتباه می‏کرد، او هم مثل خودِ مهتاب اشتباه می‏کرد. خانه او برای همیشه سوت و کور شده بود، بدون هیچ سایه‏ای، بدون هیچ مردی. دیگر هیچ کس به او نگاه نمی‏کرد. هیچ کس نمی‏پرسید: «مهتاب، سایه‏ات کجاست؟» هیچ کس یادش نمی‏آمد آن زن پژمرده و بی‏برگ و بر را کجا دیده است ... .

موهایش را شست و خشک کرد. روسری سفیدی بر سرش انداخت. لب‏هایش را سرخ کرد و دوباره راه افتاد. دنبال مردی که در هوا راه می‏رفت و دنبال دخترکی که روح سایه‏اش در او دمیده شده بود.

جلوی درِ آپارتمان، نگهبان مثل صبح دوباره با تعجب به زن نگاه کرد، اما این بار به خاطر موهای سرخش و لباس بلند سفیدی که بر تن داشت. مهتاب بی‏اعتنا به نگاه نگهبان رفت طرف آسانسور. حتم داشت دخترک، سایه خودش است. اصلاً سایه نمرده بود و او چهار سال تمام بیهوده سپیدپوش شده و سایه را در خود کفن‏پیچ کرده بود. سایه زنده بود و جایی دور از او زندگی می‏کرد، جایی پیش شوهرش، پیش همان مردی که از شب قبل چون سایه تعقیبش می‏کرد و پشت دیوار خانه همسایه می‏خواند و می‏خواند.

جلوی در آپارتمان ایستاد. هزار جمله در ذهنش ساخت و ویران کرد تا جواب تعجب صاحبخانه‏ای را که می‏شناسد و نمی‏شناسد، بدهد. بالاخره در زد، بارها و بارها تا جایی که انگشتش درد نگرفته بود زنگ را تا آخر فشار داد. مشت کوبید و باز هم انتظار، اما کسی در را باز نمی‏کرد. هیچ صدایی از خانه بیرون نمی‏آمد. در بسته بود و انگار خیال نداشت تا ابد باز شود. آخرین مشتش را حواله در کرد و ساکت ایستاد. دیگر نمی‏دانست چکار کند، برود یا بماند تا خبری از آن دخترک و یا مردک بگیرد. فکر کرد برود سراغ نگهبان و یا درِ یکی از واحدهای آن طبقه را بزند، ولی چه بگوید؟ بگوید دنبال چه کسی می‏گردد؟

نشست، پشت در نشست و گوش چسباند به سفیدی در، اما هیچ صدایی شنیده نمی‏شد. انگار نه انگار که شب قبل صدای آن خانه می‏ریخت توی خیابان، صدای تولد مبارک، صدای خنده دخترکی شاد ... .

در آسانسور که باز شد، خواب‏آلود به طرف صدا چرخید. مردی به او نگاه کرد و دید زنی سراپا سپیدپوش چون روحی سرگردان خودش را از روی زمین جمع می‏کند. مرد راهش را به سمت یکی از واحدها کج کرد. مهتاب جان گرفت و به طرف مرد رفت، باید می‏پرسید، باید می‏دانست چرا کسی در را باز نمی‏کند.

مرد فقط با تعجب چشمانش را به مهتاب دوخت و پرسید: «شما چه نسبتی با آقای کریمی دارین؟» هیچ نگفت، هیچ نسبتی با هیچ کریمی نداشت.

ـ خونه آقای کریمی سه هفته‏س که درش بسته‏س. تو انحصار وراثته.

سراغ دخترک را که گرفت، مرد با تعجب بیشتر گفت که آنها دختر نداشتند.

چه می‏شنید، صاحبخانه سه هفته بود که مرده بود؛ ولی خودش مردش را در این خانه دیده بود و دخترش را، سایه مهتاب را و صدای آهنگی که تا صبح گوش‏هایش را پر کرده و او را به یاد تولد سایه‏اش انداخته بود، تولدی دردناک و مرگی وحشتناک‏تر.

آن مرد چه می‏گفت. چرا حرف‏های او را باور نمی‏کرد. چرا فقط پوزخند زد و رفت و درِ سفید همان طور مثل درِ تابوت ساکت سر جایش خشکش زد.

زده بود به سرش، باورش شد که واقعا دیوانه است. تازه می‏فهمید که چرا همه از او فرار می‏کنند. چرا همه فکر می‏کنند بعد از سایه خیالات برش داشته است. چرا مردش رفته و تنهایی‏اش را با زن دیگری پر کرده است. یک آن ترسید، باز همان ترس همیشگی ریخت به جانش. دوید طرف پله‏ها. یک نفس تا طبقه هم‏کف دوید، آنقدر دوید و از پله‏ها بالا رفت که دید نشسته است روی صندلی اتاق سایه، در اتاقی پر از چشمان عسلی، کنار سایه‏ای غمگین که شب قبل برایش یک جفت چشم چسبانده بود. کنار دیگر عروسک‏ها و صورتک‏ها، کنار سایه‏های ایستاده، خوابیده، نشسته در کالسکه، در حال دوچرخه‏سواری، در حال غذا خوردن، بازی، خندیدن، جیغ زدن و ... کنار عروسک‏های شبیه سایه با لباس‏های رنگارنگ با موهای کوتاه و بلند.

تلفن سالن جیغ زد، آنقدر جیغ زد تا نطقش باز شد. سه روز بود که تلفن زنگ نزده بود و یک ماهی می‏شد که جز مادرش، گوشی را برای هیچ کس برنداشته بود. صدا برای خودش حرف زد و زد و گریست و مهتاب فقط فهمید که شوهرش شب قبل، شب سالگرد تولد تکه‏پاره‏های سایه، در تصادف مرده است و زن عزادارش او را در غم خود شریک می‏داند.

شوهرش مرده بود، زنی که تنها توانسته بود سایه شوهر را از او بدزد، داشت گریه می‏کرد. صدای زن می‏شکست، می‏نشست و برمی‏خاست. مردش مرده بود، شب قبل، همان شبی که در خانه مردم پا می‏کوبید، همان شبی که سایه، پدرش را برای تولدش دعوت کرده بود.

بلند شد سریع به اتاق خوابش دوید. پنجره‏ها را باز کرد. هوای سرد به جانش نیشتر زد. پنجره خانه مردگان باز بود. خانه مردم شده بود خانه مردش و سایه. باید آنها را به خانه خودش می‏آورد. باید برای همیشه آنها را در چاردیواری خانه‏اش نگه می‏داشت. باید همه کنار هم می‏ماندند تا دیگر کسی به او نگوید دیوانه است و دنبال بچه مرده‏اش می‏گردد. باید دوباره دور هم جمع می‏شدند، توی همین خانه. او، سایه و مردی که سایه‏اش هر شب کنار پنجره اتاق خواب قد بکشد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 آبان 1388 02:28 قبل از ظهر